هو
دوباره مچاله شده بودم میان کلمه ها و کتاب هام … دیدم اول یک کتاب از داستان کوتاه های نشرچشمه نوشتم :
چیزی همین حوالی انگار
به دلم گره خورده …
چیزی همین روزها انگار
در گلویم جا مانده …
از این روزهای سخت
برای روزهایی که کسی در به در نشانی ِ آرامش نباشد
برای روزهایی که حرمت انسان از نان بیشتر باشد
و حرمت کلمه از بند …
#
در روزهایی که همه در بالا بلند شرافت
مشت هاشان گره شده.
سعیده 2 تیر88
پ.ن : خروار ها حرف دارم اما ،همین
پ.ن 1: اين نوشته رو از وبلاگ بيداريم نوشتم اينجا … ببخشيد اگر كسي خونده و مطلب تكراري مي بينه ، از لطف دوستاني كه كه اينجا سر مي زنن شرمنده شدم … گفتم خيلي هم بي صدا نباشم
شاد باشيم و رو به بيداري