22
Dec
09

هو

دوباره مچاله شده بودم میان کلمه ها و کتاب هام … دیدم اول یک کتاب از داستان کوتاه های نشرچشمه نوشتم :

 

چیزی همین حوالی انگار

                                       به دلم گره خورده …

چیزی همین روزها انگار

                              در گلویم جا مانده …

 

از این روزهای سخت

برای روزهایی که کسی در به در نشانی ِ آرامش نباشد

برای روزهایی که حرمت انسان از نان بیشتر باشد

و حرمت کلمه از بند …

#

در روزهایی که همه در بالا بلند شرافت

مشت هاشان گره شده.

 

سعیده 2 تیر88                         

پ.ن : خروار ها حرف دارم اما ،‌همین

پ.ن 1: اين نوشته رو از وبلاگ بيداريم نوشتم اينجا … ببخشيد اگر كسي خونده و مطلب تكراري مي بينه ، از لطف دوستاني كه كه اينجا سر مي زنن شرمنده شدم … گفتم خيلي هم بي صدا نباشم

شاد باشيم و رو به بيداري

14
Dec
09

يك ساعت از بامداد گذشته و من به عادت شب بيداري اين روزها نشسته ام بلاگ مي خوانم … يكي از يكي بيشتر مايه سرور است! يكي از آخرين دوشنبه نحس نوشته ، يكي از دستگيري دوست دوستش ، يكي از …. و اين ميان احساس مي كنم گردنم ديگر طاقت تحمل سرم را ندارد از بس سنگين شده …

شايد بي ربط باشد اما يكباره ياد كتاب ” يك مرد” فالاچي افتادم … بايد آن كتاب را خواند روزها و روايت هايش بي ارتباط نيست به اين روزهاي درد ، و اين ميان پي جايگاه خودم و هم دوره اي هايم هستم …

 روزهاي محرم نزديك است ؛‌و من اميدوارم يك بار هم كه شده خيلي ها به اين فكر كنند چرا هر سال عاشورا و وقايع آن را مرور مي كنيم ، هر چه باشد براي چند قران اشك ريختن و وجبي بهشت خريدن نيست ، به خدا هدف چيز ديگري بوده و هست . چقدر دلم مي خواست فريادهاي شريعتي را درباره محرم در خيابان پخش كنم …

 ذكر اين روزهايم چند جمله شده : امر به معروف و نهي از منكر حسين ع كه بالاترين هدف خود را از قيام، آن خواند ، نه چيزهايي كه ما در چشم ملت مي كنيم به نام نهي از منكر ، كه ايستادن در برابر ظلم بود و ايستادگي براي حق بود .

 در عجبم از مردمي كه بر حسيني مي گريند كه آزاده بود و آزاده زيست در حاليكه خود زير بار ظلم زندگي مي كنند. و حرفاي ماندگار ديگر …

 اين روزها از اينهمه جهل و حماقت به او پناه مي برم ، پروردگارا همه ما را در شناخت حق از باطل ياري كن و ايمان آمده از آگاهي را جايگزين جهل ملت ما گردان . آمين 21/9/88

29
Nov
09

می خواهم آنقدر زیر باران بدوم

تا به اندازه کافی از تو دور شوم

 

از چهره تو که میان همه کتاب ها و واژه هایی ست که می خوانم

از تو که چای گرم ِ مرا در سردی کوهستان می نوشی

از تو که شانه به شانه من برگهای پاییز  ِ ولیعصر را می شنوی … ” گوش کن”

لبخند می زنی ،

محو می شوی

تا باز  در اضطراب ِ عبور از چراغ قرمز 16 آذر کنارم بایستی

 

*

به خودم می گویم ” آنها خوب و صادقند

_ انسانند”

 

اما چشم من انگار تا گل ها را نبیند

                                                 از این زردی به باور بهار نمی رسد – 1-

*

نمی دانم طنین این صدا چیست در گوش من ؟!؟

صداهایی انگار

ترجمه تمام اشعار جهان را در گوش من زمزمه می کنند

چه همهمه ای !

                           و چه فایده

اگر طنین یک صدا به قلبت عادت نکند ؟!…

 

دستها از نوشتن خسته اند

                               و چشم ها از باریدن.

 

و این من ِ قرون باستانی

هنوز نفهمیده     

                              عمر اندوه های قرن 21

                                                                   قد یک روز هم نخواهد شد .

هنوز نفهمیده

                         از خاک این عصر

                                                  به جای شمعدانی ، بتن می روید .

 

*

به واژه هایت اعتماد داشتم

                                             آنچنان که به خودت نه!

کاش می گذاشتی

                                          لااقل   واژه هایت حقیر نشوند /.

  

 

 

سعیده / 6/9/88                    

 

-1- : کاریش نمی شود کرد … این روزها هر چقدر هم که دیوانه باشی ، غم عمومی و خاطره های سه ماه گذشته ی  این شهر می پرند توی کلمه های دلتنگی … این به همان مربوط است   .   

28
Oct
09

در پي نيم رخي كه جهان به تاريكي كشانده است…ء

دلتنگم براي نيم رخي از خودم ….. “نيم رخي كه جهان به تاريكي كشانده “
روزها مي گذرند و معناي روز متفاوت مي شود … و انگار شب جاي همه چيز را مي گيرد
آرامش مي گذرد و بغض جاي همه چيز را مي گيرد
هر روز به دنبال تسكيني ، در به در آرامشي ، تشنه ي فهمي ، از سر و روي جهان و همه استعاره هايش بالا مي روم و دستم به هيچ بند مي شود …
دل خوش مي كنم ، از سطحي ترين پديده ها و حرف ها ، مي خواهم عميق ترين برداشت ها را كنم ، افسوس كه عصاره ها عوض نمي شوند … همانگونه كه حقيقت ها ….
.
.
.
مي گريزم از هرچه تعابير دستمالي شده ي امروزي … از اين عبارت هاي دم دستي … از اين ….
و ميان همه اينها دلتنگ مي شوم براي نيم رخي از خودم ….
.
.
مي گويي” راست” ، و گوش هايم از هرچه” دروغ ” پر مي شوند
مي گوي ” عشق ” ، و از ” تنفر ” ،” شك ” لبريز مي شوم
واروونگي دنيا را خوب فهميده ام

با تعاريف اين دنيا ، رفتن نرسيدن است …. و نتيجه ي همه بازي ها باخت … وقتي مثل من هنوز كه هنوز است قاعده هاي بازي را ندانسته باشي
اما بودند روزهايي كه هر كسي قاعده خودش را داشت و اينقدر همه افكار و رفتار سند تو آل شده نبود
.
.
چيزي براي گفتن نمانده
حرفهايم همه از من ِ قديمي ِ منند
بگذار كنار همه چيز دفن شوند
مي خواهم از خالي ِ امروزها بگذرم
هرچند به هيچي فردايي دل خوش نيستم ./

سعيده
6/8/88

23
Oct
09

اینجا یک روز ،‌یک روز است و آنجا هر روز صد روز برای تو می گذرد ….

این روزها ،‌اینجا کار ما دعاست و به کار گرفتن تنها سلاحمان : کلمه

آنجا ، کار تو هر لحظه دعاست و استقامت

اینجا و آنجا ، فرقی نمی کند ، امید همه مان به خداست که معتقدیم چهره حقیقت را نمی توان سیاه کرد.

 

پ.ن : به یاد همه آنانی که روزهایشان را طور دیگری گذرانند و می گذرانند

پ.ن1: خیلی مربوطه به اینکه این وبلاگ رو ببینین   http://nimdaayereh.persianblog.ir/ 

پ.ن 2: خدايا جانم به درد مي آيد و انگار چيزي در سينه ام حبس شده باشد ، احساس مردن هم كم است ….. دعا مي كنم در قنوتم “ اللهم فك كل اسير”  و باز آتش به جانم مي افتد …. “خدايا مردم را از هرچه ظلم نجات بده” و دلگرم مي شوم ….

! چه امتحاني است و چه آزمون صبري براي عزيزانشان  

22
Oct
09

سواره دل باش و پياده نفس

19
Sep
09

كلمه هايي كه سبز …. سبز مي مانند

چيز هايي هست
چيز هايي…….
كه كافي نيست

سنگ … صدا … مداد … دست … دلشوره …. شعر … كلمه …. كلمه هايي كه سبز ، زرد مي شوند.
.
.
خيابان ،
مردمي كه مي روند
مي ايستند
نگاهي مي كنند
مي گذرند و
از بس كه عادت كرده اند به نشنيدن
فقط شتاب مي كنند
غم نان
بدجوري دامن همه را گرفته ؛
وقتي ملحفه هاي سفيد بيداد مي كنند
بي تفاوتي ، درديست مضاعف
ناگزير
مي بينيم
مي گرييم
دست ها را به هم مي دهيم
کلاه ها را اما
خوب پايين مي كشيم
.
.حیف!
حيف از اين دل ها
حيف از تلخي هر چه اين روزها مي خوريم
حيف از آزادي.. كه مجسمه شد
حيف از اين تن هاي كبود
سر انگشتان سرخ
.
.بیهوده
پنجره هامان را مي بنديد
رويا هايمان را مي جويد
حتي در مسير عبورمان چراغ ها را خاموش مي كنيد
به خيالتان گلوها را گرفته ايد
چشم ها را به تاريكي عادت داده ايد
نه!
… ما از نسل قربانيان عشقيم
ما هنوز به زيبايي وفاداريم
روياهايمان را با وصله هايي سبز حفظ مي كنيم
.
.
هر چه را از دستمان بگيريد ،‌ كلمه هنوز دست ماست
كلمه كه هر جا پايان يابد ، آغازیست ديگر!
.
.هنوز
در خيابان ها
مردم عبور مي كنند
زير بيرقي بزرگ
با سلاح فرياد
با صدايي برآمده از قدرت دست ها!

بر خلاف تصور شما
چشم هيچ كس به تاريكي عادت نكرد
نه قصاب
نه سرباز
نه كاسب
نه خياط
و نه حتي …
.
.
مادر پنجره را گشود
پدر با شمعي آمد
و من اميد را به چشمتان نشانه رفتم
.
.
چيز هايي هست
كلمه هايي كه سبز ….
سبز مي مانند

18
Jun
09

Entry for June 18, 2009

اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا و غیبة ولينا و تظاهر الزمان علينا و…..ء
12
May
09

تو داراي همه حقوق ساده انساني هستي عزيزم ،منتها تحت تكفل يك مرد !!!ا

” او”
من و مریم برای کرایه دوچرخه تو مسیر دوچرخه سواری ای که به پارک چیتگر می رسه رفتیم ، جمع سن ما به نیم قرن می رسه ……………… و دقیقا به همین خاطر وقتی ازمون سوال کردن که با پدرمون آمدیم چشمامون 4 برابر شد !!!
- نه !!!
- خوب با برادر یا شوهرتون اومدین؟
- نه!! ( خندمون گرفته بود) ما خیلی به سن قانونی رسیدیم ها!!!!
- شرمندم … نمی تونم بهتون کرایه بدم
- چرا؟؟ قبلا که اینطوری نبود؟
- دخترم ، می دونم اما بالاخره ما تو جمهوری اسلامی هستیم و به هر صورت شما تحت تکفل کسی هستین که اگر اتفاقی براتون بیافته ، می تونن از ما شکایت کنن که بی اجازه اونها به شما دوچرخه تحویل دادیم ……….. من همین چند وقت پیش چهار میلیون از جیب خودم دیه دادم …. وقتی قاضی اینطوری حکم می کنه منم مجبورم اینطوری عمل کنم !!!!!!!!!!ا
ماهم مثل دخترای خوب که از پدر یا شوهرشون اجازه ندارن راهمون رو گرفتیم و چون بحث با يك پيرمرد فايده نداشت( خانه از پايبست ويران است ) ترجیح دادیم برای استفاده از هوا از پاهامون کمک بگیریم …. موضوع خیلی ساده به نظر میاد ، اما حرف اینه که ما داریم به کجا می رسیم !! برای یک مرد هم با دوچرخه زمین بخوره و ضربه مغزی بشه ، به خاطر اینکه با همسرش توافق نکرده بوده میشه شکایت کرد ؟!؟
اصلا این حرف انقدر بی اساس و پایه به نظر میاد که نمیشه روش هیچ بحث منطقی ای کرد…. احتمالا از این به بعد به خانم ها فقط با اجازه شوهر یا پدراشون گواهینامه می دن ….. کما اینکه الان هم خیلی مدارک رو فقط با اجازه اونها صادر می کنن
نمی خوام از حقوق زن حرف بزنم … که جای تعدیل و بحث داره و نمیشه خیلی هم یکطرفه به نفع زنها حکم داد اما
.
.
.
هیچی !! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
09
May
09

بخوانيد …… صلح 3

“او”
آنا سولدي – 11 ساله از ايتاليا ::::ا
من در نانوايي ، قلبي ديدم از جنس نان
قلبي بزرگ ، گرم و خوشبو
و فكر كردم :” اگر من قلبي از جنس نان داشتم
چندين كودك مي توانست آن را بخورد!ا
يك لقمه براي تو ، دوست من
براي تو كه گرسنه اي !ا
يك لقمه از اين نان ِ قلبي براي توست
و براي تو ، و براي تو ،‌و براي تو !”ا
به كودكي كه گرسنه است و مي ترسد
كافي نيست كه بگويي :” دوستت دارم “ا
وقتي كودكي را گريان مي بيني
كافي نيست كه بگويي :” طفلك بيچاره “ا
اگر قلب من از جنس نان بود
چندين كودك مي توانست آن را بخورد! ا
و تو ، اي فرمانده
چه چيز مانع از آن مي شود كه
بمب هايت را به شكل نان نسازي؟
آنگاه در پايان جنگ ها ، هر سربازي
مي توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدي از بمب هاي برشته و خوشبو
اما اين فقط يك روياست
و دوست گرسنه ي من هنوز هم مي گريد
آه اگر قلب من از جنس نان بود!‌ا
نكته نوشت ::: ديروز ي ضرب المثل آفريقايي خوندم كه = اگر ميان گرسنگي خود توانستم غذايي بخوردم آنگاه به جاي خداوند به ديگران خواهم پرداخت (احتمالا خيلي كلماتشو دقيق ننوشتم ) ……………………………………………………………..ضرب المثل ها هميشه حكايت از زندگي مردم طي سالهاي زياد دارن
نكته نوشت بعدي :::: چيزي كه خيلي تو اين شعر برام جالب بود اينه كه انگار اين بچه هم فهميده فرياد / جنگ ، نه! / تاثيري نداره ، و به جاي تكرار اون به كيفيت جنگ توجه مي كنه ؛ اگرچه در رويا